ذبيح الله صفا

1037

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كيم من غريبى جگرخواره‌يى * ز ملك وجود خود آواره‌يى سرى همچو چشم بتان پرخمار * دلى چون درون اسيران فگار گرفتار شوخى كه هر جا دليست * از آن شوخ در ورطهء مشكليست حريفى كه هر گوشه صد مىپرست * ز چشم و لبش گشته مخمور و مست نهالى كه رويد ز بوم و برش * بجز مرگ عاشق نباشد برش به وصف لبش گر سخن سر كنم * جهان را پر از لعل و شكر كنم شراب از لبش آنچنان مست شد * كه چون مست ديدارش از دست شد خوشا من كه دارم بكنج كنشت * ز شوق رخ او دلى چون بهشت سحرگه كه خيزم بيادش ز خواب * برآيد ز چشمم هزار آفتاب از آن چشم تنگ ملايك‌فريب * كه آفاق را تنگى آمد نصيب چنان تنگ شد راه در سينه‌ام * كه دلگير شد آه در سينه‌ام مرا دور از آن طرهء مشك‌بار * كه شيراز زو گشته رشك تتار نفس بس كه پيچيد بر دود آه * درآويزد از لب چو مار سياه چنان روشنست از رخش كوكبم * كه از شمع مه تار گردد شبم چو بر ياد آن غمزه ساغر زنم * گل زخم سياره بر سر زنم همه شب به ياد لب آن صنم * لب خود دهم بوسه تا صبحدم چو مست لب او كند گريه سر * همه شهد ريزد ز مژگان تر غمش ريخت در جان اهل نظر * شرابى ز عيش جهان تلخ‌تر ز شوق لبش بس‌كه بىتاب شد * سراپاى مرشد مى ناب شد * خوشا صبح وصل و مى خوشگوار * خوشا جام مى خاصه از دست يار خوشا ساقى رند آزاده‌يى * كه ما را ز جامى دهد باده‌يى كز آن جام هر ذره‌يى ساغريست * وز آن باده هر قطره‌يى گوهريست من و عشق آن ساقى توبه‌سوز * كه چون گردد از چهره مجلس‌فروز گهى از لبش كاسه پرمل كنم * گهى از رخش ديده پرگل كنم من و مى ، كه تا يافتم ذوق مى * وجودم چنان پر شد از ذوق وى